راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

  • تعداد بازديد :
  • 2241
  • دوشنبه 15/7/1387
  • تاريخ :

همه چهار زن دارند

4

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

 


Motivational stories

مترجم : مریم امامی

آخرین نظرات کاربران
صادق ازهدی بجنوردی
مرسی خیلی خیلی خیلی خیلی جالب بود انگار که جانی تازه گرفتم . ممنونم خانوم امامی
پاسخ تبیان :
پنج شنبه 18/7/1387-23:55
ناشناس
بسیار هوشمندانه ، زیرکانه و تیزبینانه نقل شده
پاسخ تبیان :
پنج شنبه 18/7/1387-13:30
ناصر رايگاني
واقعا تاثیر گذار بود.
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 17/7/1387-21:34
علي تنها
خوب بود بسیار هوشمندانه نقل شد
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 17/7/1387-14:59
kowsar mohammady
خوب و بیدارکننده بود متشکرم
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 17/7/1387-13:10
حميد2008
عالی بود ازاین مطلب ها زیاد شنیدم
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 17/7/1387-12:24
mohsen2122354
خوب بود . ممنون
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 17/7/1387-11:6
محمود منفرد
منونم اینگونه مطالب جالب است
اگر ممكن است راجع به بازسازی روح هم بنویسید
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 17/7/1387-9:59
ناشناس
خیلی جالب بود اولین بار بود این مطلب رو خوندم ممنونم
پاسخ تبیان :
چهارشنبه 17/7/1387-9:42
asal1367
واقعا یه تلنگر بود مرسی خانوم مریم امامی
پاسخ تبیان :
سه شنبه 16/7/1387-16:49
حسین فلاحتی
سلام حالتون خوبه چتورید متن رو خوندم خیلی خیلی خیلی آموزنده نبود
پاسخ تبیان :
سه شنبه 16/7/1387-8:58
h-m123 m
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه ممنون
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-23:2
shekarchi1996
عالی بود
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-22:52
001386
سلام عالی بود من عاشق این جور مطالبم
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-21:34
ناشناس
بیان این گونه نكات اخلاقی ودینی به این شكل تاثیر گذاری بیشتری دارد و باعث دوام بهتر آن در ذهن و روان می شود .
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-21:0
poorchi
کیف کردم
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-20:58
امین جنتی
بسیار عالی و عبرت آموز بود.امیدوارم باز هم شاهد چنین داستانهایی در این صفحه باشم.
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-20:21
OMID1382
very good
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-19:21
weldan
با تشکر
بسیار اموزنده بود.
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-18:36
حسین مقدادی
زیبا بود ، ممنونم.
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-17:32
aliot
خیلی قشنگ بود .
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-15:55
ناشناس
خیلی تكراری بود. تا حالا توی وبلاگ هایی دیده بودمش.
ولی به هر حال دوباره خوندنش هم خالی از لطف نیست
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-15:46
lمریم جعغفری
جالب بود برای من که تا زگی داشت
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-14:59
سارا اسکوفیلد
بسیار بسیار زیبا بود
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-14:31
simorq007
جالب بود تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم..!
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-14:21
mohbet
تلنگر خوبی بود
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-14:17
hasan_bahal50
بسیار جالب بود
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-13:57
ناشناس
خانم‌ها چی؟
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-13:56
ناشناس
خیلی خوب و پند آمیز
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-13:29
سميه همرنگ چولابي
خیلی خوب بود
امیدوارم كه همه ما انسانها قدر روح خود را بدانیم.
و به این دنیا دل نبندیم .
پاسخ تبیان :
دوشنبه 15/7/1387-13:25